سخنان اخير رهبري در جمع دانشجويان و تشكلهاي دانشجويي حاوي نكات مهمي بود كه در صورت تحقق عيني و عملي، ميتواند نقطه عطفي در تعامل نيروهاي فعال سياسي_اجتماعي با ايشان باشد. آن نكات را ميتوان در سه جمله خلاصه كرد:
1_ قبول نداشتن ولايت فقيه به معناي ضديت و دشمني با اين نهاد نيست؛
2_ مردم (و به ويژه دانشجويان) ميتوانند از تمام مسئولان و از جمله رهبري سؤال يا انتقاد كنند؛
3_ رهبري هر مطلبي را به صلاح بداند در ديدارهاي عمومياش بيان خواهد كرد و نبايد اين شائبه ايجاد شود كه وي در جمعهاي خصوصي نظر و رأي ديگري ابراز ميكند.
اهميت نكته اول از آن روست كه از ابتداي استقرار نظام جمهوري اسلامي، آن دسته از عالمان ديني و انديشمنداني كه نظريه ولايت فقيه را داراي دلايل عقلي يا نقلي مستحكم نميدانستند و به نقد آن پرداختهاند، با انواع و اقسام فشارها و محروميتها و حتي حبسها و حصرها دچار شدهاند؛ جزوات و كتابهاي آنها هرگز مجوز نشر نگرفتهاند و منابر و رسانههاي آنان به محاق تعطيلي و توقيف رفته است. دامنه اين فشارها حتي به آثار مراجع مسلم تقليد فعلي و پيشين نيز كشيده شده است و آن دسته از آثار اين بزرگان كه مطالبي در مخالفت با اين نظريه دارد، يا مجوز تجديد چاپ نگرفتهاند و يا به تيغ سانسور گرفتار شدهاند. نمونه بارز اين دسته از علما، دكتر محسن كديور است كه بسياري از آثار تحقيقياش از جمله " حكومت انتصابي " سالهاست كه مجالي براي انتشار نيافتهاست و نمونه ديگر، كتاب مهم مرحوم دكتر مهدي حائري يزدي فرزند مؤسس حوزه علميه قم تحت عنوان "حكمت و حكومت" است كه به دليل محدوديتهاي داخلي در خارج از كشور به چاپ رسيده و محققان و پژوهشگران براي دست يافتن به آن بايد به قاچاق و بازار سياه روي بياورند. اين دو نفر را از آن جهت نام بردم كه هيچ كس در علم و فقاهت آنها و روشمندي و مستند بودن تحقيقاتشان شكي ندارد و هر كدام از كتب و آثارشان مرجع علمي محافل حوزوي و دانشگاهي است وگرنه صدها مثال و نمونه از اين دست ميتوان ذكر كرد.
حال با توجه به مواضع اخير رهبري، تكليف اين دسته از انديشمندان چيست؟ آيا ميتوان آنها را "ضد" يا "دشمن" ولايت فقيه دانست؟ آيا اساساً در عالم نظر و انديشهورزي سخن از ضديت و دشمني كه نوعي فعل و كار است، ميتواند معنادار باشد؟
بنابراين اگر قرار است بيانات رهبري به منصه عمل برسد، شايد اولين اقدام اين باشد اين فشارها از پژوهشگران حوزههاي فقه سياسي و فلسفه سياست و كلام جديد برداشته شود تا بتوانند آزادانه نظريات و تأملات خود را در زمينه حكومت ديني و به طور خاص، ولايت فقيه ابراز كنند.
ناگفته نماند كه نظريه ولايت فقيه چيزي است و اصول قانون اساسي مشتمل بر ولايت فقيه چيز ديگر. آنچه در قانون اساسي نام ولايت فقيه به خود گرفته نهادي است حقوقي در جمهوري اسلامي كه وظايف و اختيارات مشخصي به عهده دارد و هر شهروندي كه چارچوب حاكميت اين نظام ميزيد، بايد عملاً بدان ملتزم باشد. بديهي است هر نوع تغيير در عنوان يا گستره اختيارات اين نهاد، روش قانوني تعيين شدهاي دارد و اقدامات غيرقانوني در جهت تضعيف يا وهن اين نهاد، ميتواند مشمول مجازاتهاي تعريفشدهاي باشد. اما مراد من، نظريهاي فقهي _ كلامي است به نام "ولايت عامه فقها" يا "ولايت مطلقه فقيه" كه قاعدتاً همچون ديگر نظريات فقهي و كلامي ميتواند مورد نقد و ارزيابي قرار گيرد و بنا بر قول رهبري نبايد كسي را به سبب عدم اعتقاد به آن، مورد تعرض قرار داد.
با اين بيان معناي دشمني و ضديت نيز روشن ميشود. دشمني چون نوعي كار و فعل است، وقتي به "ولايت فقيه" اضافه ميشود جز تضعيف، وهن يا تمرد نسبت به آنچه در قانون اساسي ولايت فقيه ناميده شده، معناي محصل ديگري نميتواند داشته باشد و مراد رهبري نيز از تفكيك مخالفت از دشمني قاعدتاً همين است. بنابر اين تا وقتي كه كسي دست به قانونشكني نزده و صرفاً به بيان يافتههاي تحقيقي خود ميپردازد نبايد مورد تعرض و محدوديت قرار گيرد.
اما نكته دوم از آن جهت پر اهميت است كه گويا عرف و قانون نانوشتهاي در ادبيات سياسي و رسانهاي داخل كشور شكل گرفته است كه رهبري را عملاً فراتر از سؤال و انتقاد ميانگارند و اگر گلايه و پرسشي نيز در ميان باشد، سعي ميكنند آن را با هزار لفافه و كنايه و به شيوه " به در بگو تا ديوار بشنود" به گوش ايشان برسانند.
از مواضع اخير رهبري چنين برميآيد كه ظاهراً ايشان هم از اين وضعيت خرسند نيستند. حق نيز همين است؛ چرا كه انتقاد از حاكم اسلامي و به اصطلاح " النصيحة لأمة المسلمين" از مسلمات ارزشها و آموزههاي اسلام است و حتي در بيانات اميرالمؤمنين انتقاد از حاكم و احتجاج " بدون لكنت" با او از نشانههاي حكومت اسلامي قلمداد شده است. رهبر در جامعه اسلامي جوشيده از متن مردم جامعه و يكي مثل همه است كه صرفاً بار مسئوليتش سنگينتر و به همين سبب، در معرض خطاي بيشتري است. بنابراين دلسوزترين و نزديكترين اشخاص نسبت به او قاعدتاً بايد كساني باشند كه با صراحت بيشتري رفتار و گفتار و مديريت او را مورد ارزيابي و نقد قرار ميدهند و ناگفته پيداست كه لزوماً هر ايرادي وارد و هر انتقادي نيز به صواب نيست.
بر اين اساس، حال كه خود رهبري نيز بر نادرست بودن اين شيوه صحه نهادهاند، بايد منسوبان و منصوبان ايشان نيز حساسيتهاي فراقانوني در اين زمينه را كنار نهند و زمينه سالم و امني براي گفت و گوي انتقادي و در عين حال صميمانه با رهبري را ايجاد نمايند.
نكته سوم سخنان ايشان نيز به اين سبب مهم است كه در سالهاي اخير جمعي از مدعيان تبعيت محض از ولايت و به طور مشخص، حلقه منسوب به آقاي مصباح يزدي، اينجا و آنجا به تصريح و به تلويح، چنين القا ميكردند كه پيروي راستين از مقام ولايت تنها تبعيت از مواضع و گفتههاي علني ايشان نيست و از آنجا كه ممكن است ايشان بنا بر برخي محذوريتها بعضي مطالب را علناً به زبان نياورند بايد مواضع غير علني ايشان را از نزديكانشان ( كه لابد خودشان هستند!) جويا شد و يا منويات ايشان حدس زد!
اين افاضات ميتوانست سرآغاز فتنهاي در نظام جمهوري اسلامي باشد كه از يك سو اعتماد مردم به گفتههاي رهبري زايل گردد و از ديگر سو، عدهاي دستاويزي بيابند كه با تمسك به آن، هر قانون شكني و فعل ناهنجاري را به نام رهبر و تحت لواي " حدس منويات رهبري " مرتكب شوند.
حال كه مقام رهبري صراحتاً اين قبيل شائبه افكنيها را محكوم كردهاند، نهادهاي امنيتي و قضايي نيز بايد نسبت به چنين مواضعي حساس باشند و تذكرات لازم را به گوش گويندگان و متشركنندگانشان برسانند.